تبليغاتX
"القائم "عجل الله تعالی فرجه


شعری از آیت الله العظمی صافی

شیعیان از چه جهان منقلب است؟
همه آفاق چرا ملتهب است؟

رخنه افتاده به ملک و ملکوت
یا مگر لرزه به عرش لاهوت

مضطرب عالم امکان شده است
منکسف شمس درخشان شده است

در جنان حور به سوگ است و عزا
همه جا بزم عزا هست بپا

متزلزل شده ارکان وجود
متفرق شده اعلام حدود

چون بگویم که زبانم شده لال
همه باشند پریشان احوال

خون بگرییم اگر جمله، رواست
روز قتل شه دین، شیر خداست

پرچم شوکت اسلام شکست
عزت دین خدا رفت ز دست

نخل ایمان و عدالت افتاد
سرو بستان هدایت افتاد

اشقیا، شیر خدا را کشتند
لنگر ارض و سما را کشتند

مرتضی عین خدا، نفس رسول
مرتضی جان جهان، زوج بتول

مرتضی شمع شبستان وجود
مرتضی بنده خاص معبود

سرش از تیغ عدو پر خون شد
نازنین صورت او گلگون شد

رفت و از محنت این عالم رست
قلب جبریل امین از غم خست

صوت فزت برب از او در گوش
می برد از سر ما طاقت و هوش

از همه خلق جهان چشم ببست
به لقاء احدیت پیوست

تا جهان، باقی و افلاک بجاست
قصه عدل علی پر آواست

                                                                                                 ماه مبارک رمضان 1426

                                                                                                لطف الله صافي

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388;ساعت 9:7;  توسط منتظر; 

خجالت مي‌كشم
كه دايناسور نيستم
خجالت مي‌كشم
كه گرگ نيستم
خجالت مي‌كشم
كه انسانم

***
هيچ گرگي توله گرگ ديگري را ندريد
هيچ كفتاري شكم بچه كفتار ديگري را پاره نكرد
هيچ زالويي خون توله‌ زالوي ديگري را نخورد
درندگي هم قانون دارد!
جنگ هم قانون دارد!

***
من به جاي همه حيوانات شرمنده‌ام
كه انسانم
آدم پدر من بود!
نوح براي نجات من كشتي ساخت!
موسي براي هدايت من دل به دريا زد!
عيسي براي سربلندي من بر صليب رفت!
محمد براي سعادت من مبعوث شد !
كجاي من به خليفگي خدا در زمين مي‌خورد!؟
خجالت مي‌كشم كه انسانم
نسل‌هاي آينده مرا چگونه ياد خواهند كرد؟
اصلا براي آينده‌ي من نسلي خواهد ماند؟
من فكر مي‌كنم كه نسل دايناسورها منقرض نشده است
نسل يوزپلنگ آسيايي رو به انقراض نيست
پس اي دنياي بوش و مبارك و اولمرت !
اي دنياي دايناسورها و گرگ‌ها و زالوها!
دنياي بمب‌هاي خوشه‌اي و تانكهاي مركاوا!
بدرود!
كه نسل انسان‌ها رو به انقراض است

***
كاش اسكيمويي بودم در قطب شمال
تا تصوير شما را حتي در تلويزيون هم نمي‌ديدم
كاش درختي بودم در جزيره‌اي دور
تا نام شما را هم نمي‌شنيدم!
من به جاي تمام درندگان شرمنده‌ام!
به جاي همه حيوانات عذرخواهي مي‌كنم!
درندگي هم قانوني داشت!
جنگ هم قانوني داشت

قادر طراوت پور

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388;ساعت 19:45;  توسط منتظر;  | 

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

www.ghaem.blogfa.com

 
عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

www.ghaem.blogfa.com

 
گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...

    سید حمیدرضا برقعی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387;ساعت 1:15;  توسط منتظر;  | 

آقای پپسی کولا !
کاری کنید که غزه در محاصره کامل است
آقای فانتا !
تو کاری کن
که زمزم الحرمین
کاری نمی کند
اهرام مصر!
خدای معبد آمون!
خوابگزاران اعظم
کاری کنید
که من خواب سه مار سیاه دیده ام
که مغز سیصد و شصت و پنج روز را
در سینی ماه
می بردند بر سر
خواب سیصد و شصت و پنج ستاره خونی
و خواب نیل
که با ساطور
سیصد و شصت و پنج تکه شد

مذهبی
من خواب یوسف را دیدم
در چاه نفت
افتاده بود
و تاجران دلار بر سر چاه
فریاد می زدند:
- هفتاد سنت بالا!
- دو دلار کم!
من خواب ناوها و شمشیرها و باران ها دیده ام
دیدم


که جمال عبدالناصر
با اسب
از دروازه رفح گذشت
و عزالدین قسام
و صلاح الدین
دروازه های غزه را
گشوده بودند
خواب سه مار سیاه
بر شانه های حسنی مبارک و
شاه چموش اردن و امیر پرفسورالریش!

مذهبی

 
دیدم که پادشاهان عرب
خوراک مغز جوانان غزه را
در سه دیس کنفرانس
به پادشاه کشور یأجوج
تقدیم می کنند
آقای بی بی سی!
گویا نیوز!
بالاترین!
شما کاری کنید!
چرا کسی کاری نمی کند برای غزه
تعبیری برای خواب من زخمی
مارادونای عزیز پرتقالی!
تو کاری کن!
شیخ بدون چشم !
صاحب فتوای زمین نمی چرخد
و عکس حرام...
امیر نفت!

مذهبی
که با برادر ناتنی ات
عربی رقصیدی
یک غلطی کن!
خوانندگان رپ و راگ!
شما کاری کنید!
که غزه در دهان گرگ است

مذهبی

مذهبی


به پاپ ژان پل چندم مربوط نیست
به صاحبان کلیسا نه
به خادم الحرمین
به الازهر
به کبارالعلما
هرگز!
آنان برای فتوا بر علیه نماز
با دست باز
آنان فقط
برای مصرف صابون و ادکلون
مُحرم شدن
و انتخاب حلق و تقصیر
و حرمت صید حرم
آفریده شده اند
آقای اسکولاری!
تو کاری کن!
آقای چلسی!
خانم هالیوود!
شما کاری کنید!
خانم آیشواریا!
عروس آمیتاباجان عزیز!
شما کاری کنید!
و شما
ای اسب های اصیل عرب!
نه از نژاد ذوالجناح اید
نه از نژاد براق
از نژاد اینترنت اید و چت روم و آزمایشگاه
از نژاد یورو و جکوزی
سوارانتان را کشتند
و پادشاهانتان را اخته کردند
مردانگی تان را کشیدند
تا در مسابقات پرش
همچنان سواری بدهید و
رستگار شوید
که شیوخ عرب
بزغاله و وزغ را
بر شما مسلط کرد
با این همه هنوز شما
مردترید از آن سه مار
شما کاری کنید


که سازمان ملل تعطیل است!

عليرضا قزوه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387;ساعت 12:3;  توسط منتظر;  | 

این مطلب رو گذاشتم برای اینکه هم تنوعی باشه و هم دفاعی از دوست آزاده وشجاعمون المنتظر که نشان داد لیاقت نام منتظری را او دارد و نه من!!!!


کفشی به او نخورد
ولی مُرد
و پیش از آن که بمیرد
در نطق بچگانه خود گفت
که نمره ات 10 بود
اما تو 20 گرفتی المنتظر!
حالا باران کفش می بارد در واشنگتن و بغداد
المپیک کفش راه افتاده است در خیابان های دنیا
و در منا
شیطان عقبی را
هر ساله بعد از این
با کفش های سنگی
خواهند زد
کوتاه نیا المنتظر!
سیاستمداران تنها می توانند جا خالی بدهند
و کفش های گران و برّاق بپوشند
و حرف مفت بزنند
کوتاه نیا در برابر کوتوله ها
که کفش تو فصیح تر است و
یک لنگه کفش تو
از قیمت تمام کفش های دیکتاتورها
بالاتر است
مزایده کفش!
حراج فراگ های کابوی!
سقوط قیمت گاومیش!
سرگیجه فراکسیون دلار!
محاصره غزه!
موشک در برابر غذا
کفش در برابر دلار
دلار می شکند
و کفش های منتظر
پیروز می شود
و بعد از این
در قصّه های شب یلدا
مادربزرگ ها حکایت می کنند:
یکی نبود و یکی بود


کفشی بود و
پرزیدنتی که سوسک شد!

                                                                                                            

  علی رضا قزوه

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387;ساعت 13:18;  توسط منتظر;  | 

حجّ را واگذاشت تا کعبه‏ای دیگر بنا سازد؛ همان که دعای عرفه‏اش را بین راه می‏خواند. ابراهیمِ کربلا، مُحرِمِ حجّی دیگرگونه است؛ حجّی که از حلقوم اسماعیلش زمزمِ خون می‏جوشد و سعی صفا و مروه‏اش، هنگامه‏های خیمه تا میدان است. عاشورا، عید قربان اوست. عرفه‏ی او، ناله‏هایی است که به شوق شهادت، به آسمان پر می‏کشد. تلبیه، «هل من ناصرٍ ینصرنی» است؛ فریادی برای نجات بشریت از چاه بت‏ها و بتگرها.

عرفه، پنجره‏ای است باز شده به عاشورا که نسیم دل‏انگیز عشق و ایثار و شهادت در آن می‏ورزد. عرفه، فرودگاهِ «کلُّ یومٍ عاشورا» است. عرفه، آفتابْ خانه‏ی «هیهات من الذّله» است. عرفه، یک خیمه مانده به «قتیل العبرات» است. عرفه، حسینیّه‏ی «ثاراللّه‏» است. عرفه، ندبه‏گاهِ «السلام علی الشَّیْبِ الخضیب» است. عرفه، «الرحیل الرحیلِ» کاروان عاشقان است. عرفه، پیوندِ حجّ و عاشورا و ظهور است. عرفه، پایگاه ابراهیم، مناجات خانه‏ی محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، مقتلِ حسین علیه‏السلام و تجلی‏گاهِ مهدی(عج) است. عرفه، باورگاهِ «ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة» است. عرفه، خیمه‏گاه است، علقمه است، قتلگاه است و ... عرفه، نام دیگر کربلاست!

گام به گام با دعای عرفه، به زیارت حسین علیه‏السلام می‏رویم و شرحه شرحه درد فراق را از سینه به لب خواهیم آورد. دل‏هامان لبیک زده‏ی آن ملکوتی است که تنها به قتلگاه رفت و نغمه‏ی «الهی رضا برضاک» برآورد. دل‏هامان، عطش زده‏ی آن فراتی است که تشنه، پا در رکاب کرد و به پیکاری دیگرگونه پرداخت. دل‏هامان، خون گریه کرده‏ی غروبی است که نیزه‏ها و شمشیرها، مردی از تبار آفتاب را در آغوش گرفته بودند ... و دل‏هامان، بی‏قرار دعای عرفه است که پایانی سرخ داشت!

جواد محمد زمانی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387;ساعت 0:0;  توسط منتظر;  | 

دلم قرار نمي‌گيرد از فغان بي تو
سپندوار زكف داده‌ام عنان بي تو

ز تلخ كامي دوران نشد دلم فارغ
زجام عشق لبي تر نكرد جان بي تو

چون آسمان مه آلوده‌ام زتنگ دلي
پر است سينه‌ام ز اندوه گران بي تو

نسيم صبح نمي‌آورد ترانه شوق
سر بهار ندارند بلبلان بي تو

لب از حكايت شب‌هاي تار مي‌بندم
اگر امان دهدم چشم خون‌فشان بي تو

چون شمع كشته ندارم شراره‌‌اي به زبان
نمي‌زند سخنم آتشي به جان بي تو

ز بي دلي و خموشي چون نقش تصويرم
نمي‌گشايدم از بي خودي زبان بي تو

عقيق سرد به زير زبان تشنه نهم
چو يادم آيد از آن شكرين دهان بي تو

گزارش غم دل را مگر كنم چو امين
جدا از خلق به محراب جمكران بي تو

                                                                                         سید علی خامنه ای

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387;ساعت 2:17;  توسط منتظر;  | 

علی ای محرم اسرار مکتوم ....علی ای حقِّ از حقّ گشته محروم ....علی ای آفتاب برج تنزیل ....علی ای گوهر دریای تأویل....علی ای شمع جمع آفرینش.....ویی چشم و چراغ اهل بینش....علی اسم رضیّ بی مثال است .....علی وجه مُضیئ ذوالجلال است .....
ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387;ساعت 2:19;  توسط منتظر;  | 

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند  . . . مریضی شفا گرفت
دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت
خورشید و آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت
پیغمبری رسید و در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت
از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت
زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت
چشمی کنار این همه باور نشست و بعد
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت
دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت
دارم به سمت پنجره فولاد می روم
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت

رحمان نوزانی                          

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387;ساعت 2:5;  توسط منتظر;  | 

در دفترم هزار معما نوشته ام
یعنی که باز نام شما را نوشته ام

خورشید پشت کوه! ببین دفتر مرا
امشب هزار مرتبه فردا نوشته ام

هر چند مرده ام، به امید کمی نفس
این نامه را برای مسیحا نوشته ام

اصلا قبول، دیر رسیدم سرکلاس
اما اجازه؟! مشق شبم را نوشته ام

عمریست روی تخته سیاه نگاه من
تصمیم...نه! که غیبت کبری نوشته ام

پشت در کلاس فقط گفته ای و من
از درس انتظار تو املا نوشته ام

جان مرا بگیر و بیا! من در این غزل
خود را برای روز مبادا نوشته ام

از عمق چشمهام تمام مرا بخوان!
من نامه ای بلند ولی نا نوشته ام

زنگ کلاس ... بغض تو... موضوع انتظار
از جمعه های غم زده انشا نوشته ام

آقا ببخش! در ورق خیس زندگیم
خطم بدست و باز شما را نوشته ام

سرتاسر حروف الفبات عشق بود
آقا نگو! بدون الفبا نوشته ام

 حسن اسحاقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387;ساعت 0:0;  توسط منتظر;  | 

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

اکبر آقا قصابی محل مان

ترازویش را تنظیم می کند

و دست پینه بسته تقی واکسی را رد نمی کند

تا اهل و عیالش بعد از ۵ ماه ۲۰۰ گرم گوشت بخورند!

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

اسد معمار،بساز بفروش شهرمان

وجدانش درد میگیرد!

و خانه ها را خوب می سازد

تا امسال اولین سالگرد خانواده حبیبی نباشد!

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

رجب نانوایی سرکوچه

نان را درست می پزد و درشت...

تا کریم پور مسئول اداره ...

مجبور نباشد نان را به نرخ روز بخورد!

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

صمد جلوبندی ساز گاراژ صداقت

بعد از تعمیر پیکان ۵۹ مش قاسم

مهره سگدستش را شل نمی کند

تا ۲  روز بعد بابت سفت کردنش ۴۰۰۰ تومان بگیرد!

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

گروهبان یکم شریفی

مجبور نیست هر روز

مایحتاج منزل

سرهنگ جباری را بخرد!

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

دکتر طاهری زاده

رییس بیمارستان قلب...

سمانه ۱۰ ساله را عمل می کند

حتی اگر پدرش سید کاظم

کارگر آجر پزی ورامین باشد!

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

مهندس هراتی

رییس شرکت چینی سازی

اصغر کارگر انبار رابه خاطر تعدیل

با تهمت دزدی از کار بیکار نمی کند!

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

صفدر شغال! گنده لات منطقه فلاح

مغازه پارچه فروشی حیدر آقا را آتش نمی زند

و انگشت قطع شده! احمد

لبو فروش میدان ابوذر را به او برمی گرداند!

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

ویرانه های قوه محترم!قضاییه را

آباد می کند

تا رضا طلبه سیرجانی

به جرم مخالفت با زمین خواری!

محاکمه، حبس و تبعید نشود!

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

جاسم لنجش را نمی فروشد

تا مجبور شود

سیگار Marlboro

ساخت شرکت آر جی رینالدز را قاچاق کند!

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

آقای بیطرف نماینده حزب باد!

یادش نمی رود نماینده شهری است

که ۴ سال تمام مردم بی نوایش

چشم به انتظارش بوده اند!

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

حاج آقا فلانی!موقع سخنرانی

تمام حواسش را جمع می کند

تا حرفی را بزند که به آن عمل می کند!

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

راه را نشانمان می دهد

تا گاهی به چپ نرویم!

وگاهی به راست

و گاهی هم به هیچ کدام!

من آقا را دوست دارم

چون وقتی بیاید...

اگر زنده بودم!

با خیال راحت

وبلاگم را تعطیل می کنم...!

 

"محمودصارمی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387;ساعت 0:0;  توسط منتظر;  |